3=شاهین نصیری

شاهین نصیری


تا پایان روز شنبه 90/9/5 وقت دارید سوالات خود را مطرح فرمایید

به خاطر تاخیر پوزش می طلبم

و اما جوابای شاهین

جوابی به شعر محمد احتشام از سر دوستی

سلام دوستای گلم

نمی خواستم حالا حالاها پست بذارم اما وقتی شعر محمد احتشام رو دیدم نتونستم مقاومت کنم و شعری در رابطه با پستش نوشتم.


بنام خالق جانان هستی                         بنام آنکه تو خود می پرستی

بنام شیمی و درس و کتابت                   کنم من قصه ی دل را حکایت

دلم تنگ بود و خسته این شب سرد          ز درس و مشق و فکر و فیلم و کانون

شدم خسته ز افکار پیاپی                      ز دست بعضیا گشتم دلخون

بگفتم که زنم گشتی به وبلاگ                شوم شاد و نباشم دیگه محزون

ز دوستان عزیز یادی کنم باز                شدم یکباره از پستی افسون

.... 

ادامه نوشته

شعری در رابطه با هم کلاسی ها......

تقدیم به همه ی هم کلاسی های عزیز که در معرفت یگانه اند.

به نام خالق یکتای گیتی                                        به لطفش می سرایم چند بیتی

خداراشاکرم درطول یک سال                                   زدم شیمی و گشتم شادوخوشحال

ورود من به این جرگه۱ چه زیباست                           ولی وقفه وجودم ۲را کمی کاست

شروع ترم یک.کابوس تلخی                                  برایم بود همش بازی و شوخی

اگر آن هم کلاسی ها نبودند                                   آن دوستان بی ریای من نبودند

نمی شد درسهایم این چنین پاس                          از آنان می کنم اینجا سپاس

دارم اینک من که هستم در کلاس                           در حدود ۳۲ تا هم کلاس

هر کدامش بی نظیر و مهربان                                مثل آنان نیست اندر در جهان

                                                  ***         

اولی هست خوش تیپ و با وقار                            همچو الماسی نگین و خوش نگار

مهربان و بی ریا .عالی تبار                                   مجتبی نامی است دوستم افشار

     

ادامه نوشته

انشاء بچه دبستانی درمورد ازدواج

نام :کمال

کلاس :دوم دبستان

موزو انشا :عزدواج

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم ومن تا به حال پنج کار خوب کرده ام ومامانم قول پنج تایش را به من داده است.حتمن ناسرادین شاه خیلی کار های خوب می کرده که مادرش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود.ولی من موتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد که آدم بشود،چون بابایمان همیشه میگوید مشکلات انسان را آدم میکند.

در ازدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند،مثلن من وساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم. از لحاز فکری هم باید دو طرف به هم بخورند،ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.

در عزدواج سن وسال اصلن مهم نیست،چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده،مهم اشق است!

اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد ودایی مختار هم از زندان در می آید.من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند.همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود وسر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.

دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد.البته من وساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم.هم ارزانتر است ،هم خوشمزه تر است تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند.

اگر آدم زن خانه دار بگیرد بهتر است وگرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد.

زن دایی مختار هم خانه دار نبود ودایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد،

می گفت چون رهم واجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختارهم

می خواست برود بالا!حتمن از زیر زمینی می ترسید.ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باخچه یک خانه درختی درست کرده ام.اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر از دعوا بهتر است.آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کندولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!
البته زندان آدم را مرد می کند،اما آدم با ازدواج مرد بشود خیلی بهتر است!

این بود انشای من.



ترم تابستان........

سلام به دوستان و هم کلاسی های عزیز:

دوستان اگه خاطرتون باشه توی جشن میلاد امام رضا

 یکی از هم کلاسیها پیشنهاد دادن که با مدیریت آموزش

 صحبت کنیم تا واسه ما ترم تابستانی ارایه بدن.به نظر

من الان وقتش رسیده که اگه مایل باشید قضیه رو

پیگیری کنیم.

ببینید اگه تعداد اونایی که می خوان ترم تابستان واحد

بردارن زیاد باشه وکلاس به حد نصاب برسه حتی درس

 های تخصصی هم بهمون ارایه میدن.این تنها واسه

 ورودی های ما نیست. همه ورودی های شیمی رو هم

 شامل میشه .

 اگه دوست داشته باشین می تونید چند درس رو که

می خواین تابستان بردارید رو بگین تا بیشترین درس

درخواستی رو پیگیری کنیم.حالا سنگی رو می ندازیم

شد که شد اگه هم نشد چیزی رو از دست ندادیم.  

                                                                                           


امام حسین(ع)....

        ((هر چه می خواهد دل تنگت بگو...

 

ایام محرم و شهادت امام حسین (ع) تسلیت باد.

ادامه نوشته

عضویت

دوستان عزیزی که در وبلاگ عضو نیستند و دوس دارن عضو بشن میتونن نام کاربری و رمز خودشونو به ایمیل زیر سند کنن.

راستی این پست شامل کسایی که رمزشون رو فراموش کرده اند نیز میشود.

uutche88@yahoo.com

پیش ثبت نام......

                                                                           

پيش ثبت نام نيمسال دوم سالتحصيلی 91-90

به اطلاع دانشجويان عزيز ميرساند جهت  پيش ثبت نام نيمسال دوم سالتحصيلی 91-90 از روز سه شنبه مورخ

24/08/90 تا دوشنبه مورخ 30/08/90 به سيستم اتوماسيون دانشجويی مراجعه  و نسبت به انتخاب واحد ترم

آينده اقدام نمايند.

لازم به ذکر است که :

ادامه نوشته

2=ابراهیم صفایی


آقای ابراهیم صفایی به عنوان کاندید بعدی صندلی داغ انتخاب شد.

تا پایان روز چهارشنبه 90/8/18 می توانید سوالات خود را از آقای صفایی مطرح کنید.

جواب های ابراهیم صفایی را اینجا ببینید.

تولدت مبارک.............


خسرو جان تولدت مبارک .........



آقای روابط عمومی...

روزی روزگاری تو یکی از روستاهای دور افتاده به نام کانکس کندی یه عده جوون الاف تصمیم گرفتن برن بازدید ملامین سازی!

"اونروز هوا خیلی سرد بود" و دخترای روستا و به خصوص خانوم"مار کپلو"خیلی کنجکاو بودن که تو مینی بوس پسرا چی میگذره یواشکی با یکی از پسرا که"روابط عمومی"ش در حد لالیگا بود و"بایزید" هم سلام علیک داشت هماهنگیدن که...

5 دقیقه از حرکت مینی بوس نگذشته بود و از اونجایی که"اونروز هوا خیلی سرد بود" نابغه ی پسرای روستا پیشنهاد کرد که با یه ریتم خاص به صورت تک تک یا دسته جمعی حرکات موزون انجام بدن تا از سرما تلف نشن

اینجا بود که آقای"روابط عمومی" اختراع خودشو رو کرد که دستگاهی بود که همه چی رو ضبط می کرد

خلاصه بچه های از همه جا بی خبر یکی یکی پا شدن و با یه ریتم که راننده مینی بوس زحمتشو کشید حرکات موزون انجام دادن، وقتی نوبت به آقای"روابط عمومی"رسید از حیله ی نخ نمای"طوطی و بازرگان" استفاده کرد و در جا وسط مینی بوس ولو شد و مقادیری تشنج کرد!!!

تو همین موقع دخترای روستا هم از اونجا که"اونروز هوا خیلی سرد بود" به همین فکر افتادن و ...

ولی از اونجا که "اونروز هوا خیلی سرد بود" تصمیم گرفتن پرده های مینی بوس رو بکشن تا انتقال حرارت جابه جایی کمتر انجام بشه و از اون سرما نجات پیدا کنن !!

خلاصه رسیدن به ملامین سازی، اونجا یکی از کارکنان ایمنی یه سطل گچ برداشت و یه دایره کشید و قرار شد که بچه های روستا از شعاع 120 متری "با تلسکوپ" ملامین سازی رو دید بزنن.

خلاصه با کلی خستگی و گرسنگی برگشتن کانکس کندی ، هنوز پای پسرا از مینی بوس به زمین نرسیده بود که "مار کپلو"ی همیشه خندان به پسرای روستا مژده داد که فیلم "مینی بوس" رو تو سفر آخرش واسه مسابقه اسکار می بره و از طریق یه فناوری فوق العاده جالب انگیزناک به اسم "بلوتوث" فیلم رو واسه همه دخترای روستا فرستاده و قرار گذاشته آخر همون هفته همه ی مردم روستا حتی "کدخدا ایرج میرزا" رو دعوت کنه و فیلم مذکور رو واسه شون پخش کنه!*

نتیجه اخلاقی : .................


پ.ن. برداشت از مطلب فوق آزاد است.

علاقه مندان به فوتبال بخوانند...............

«تيم كي‌روش يادآور نسل طلايي» 

ادامه نوشته

زنده بادكورش بزرگ


تقويم رو نگاه كنين مگه فردا 7آبان نيست؟مگه تو تقويم همه دنيا فردا(29 اكتبر) زاد روز پدر ايران بنيانگذار حقوق بشر كورش بزرگ نيست؟

پس چرا تو تقويم ما هيچي نيست؟چرا؟چرا هيچي از كورش بزرگ تو تقويم ما ديده نميشه؟

مگه اينجا ايران نيست؟مگه ما ايراني نيستيم؟

نميدونم چرا ولي دارن كورش و ايراني بودنمونو ازمون ميگيرن.مگه كورش چيزي جز رعايت حقوق بشري و احترام به حقوق انساني واجراي عدل و دوري از پليدي ها گفته كه دارن اونو ازمون ميگيرن؟

به هر حال فردا 7 آبان(29اكتبر)زادروز كورش بزرگ هست اگر چه خيلي ها بخاطر ترس از دست دادن قدرتشون ميخوان كه اينو از اذهان پاك كنند ولي يك ايراني هميشه بيداره و نميذاره اصالتشو ،چيزي كه مايه افتخار اونه ازش بگيرن.

7ابان زادروز كورش بزرگ بر همه شما ايرانيان و آريايي ها مبارك.

ادامه نوشته

1=مهرداد بایزیدی

 

   مهرداد بایزیدی


تمدید شد

البته تا سه شنبه ساعت 23

جوابهای مهرداد را اینجا ببینید

یکی از افراد زیرو برا صندلی بعدی انتخاب کنید:

1_ کسی که مهرداد گفته.

2_ داوود فروتن فرد

3_ ابراهیم صفایی

صنایع پتروشیمی...

صنایع پتروشیمی...

http://www.ilna.ir/uploads/1389-11-2/996.jpg

صنایع پتروشیمی(Petrochemical industry) ، بخشی از صنایع شیمیایی است که فرآورده‌های شیمیایی را از مواد خام حاصل از نفت یا گاز طبیعی تولید می‌کند. تا پیش از وارد شدن نفت به مفهوم امروزی در زندگی انسان ، مواد شیمیایی مورد نیاز ، بر اثر تغییر و تبدیل صنایع گیاهی و حیوانی بدست می‌آمد. اما در اوایل قرن بیستم نفت خام و گاز طبیعی به عنوان ماده اولیه برای تهیه بسیاری از ترکیبات مورد نیاز انسان ، اهمیت حیاتی و روز افزونی پیدا کرده است.

ادامه نوشته

نظر سنجی(صندلی داغ حضوری)


می خواستم نظرتونو در مورد اینکه صندلی داغ حضوری

باشه بدونم. آخه چندتا از بچه ها چنین پیشنهادی رو

دادن منم دیدم بد نیس اگه همه بچه ها راضی باشن

حضوریش کنیم آخرش نتیجه بیاد رو وبلاگ.

بزرگترین مشکل اینکه جا پیدا کنیم براش، در این مورد

یه کم بیشتر فک کنید.

پیشاپیش از نظراتتون ممنون.

بهترین دوست کیست ؟!!؟!

بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یک سکو بشینی

و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتو گو ی

عمرت رو داشتی .

ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمیدونیم ولی در عین حال

تا وقتی چیزی رو دوباره بدست نیاوریم نمی دونیم چی رو از دست

دادیم ...
ادامه نوشته

صندلی داغ

ببخشید که کار وبلاگ تا حالا طول کشید.

با اجازتون میخوام شروع صندلی داغو اعلام کنم، البته با چند تا دستورالعمل که لازمه اجرا بشن.

امشب اولین داوطلب معرفی میشه پس آماده باشین.

روند اجرا تو ادامه مطلب.

ادامه نوشته

7.17.90

همین عکس و عکس های دیگه ی آقایون با کیفیت اصلی: اینجا٬ اینجا٬ اینجا و اینجا.

جواب مسابقه

اطلاعیه

سلام به همگی

از همه ی کسایی که تو مسابقه شرکت کردن یا شرکت نکردن یا قراره شرکت بکنن ممنونیم. قراره یکشنبه٬ ۱۷ مهر

ساعت ۱۰ - ۱۱

توی کلاس ۴۰۷ دور هم جمع بشیم.

پیشاپیش از همه تون ممنونیم که تشریف میارید. برای جواب دادن به سوال مسابقه هم تا شنبه شب وقت دارید.

همکلاسی های خودتونو چقدر میشناسین؟

مارکز میگه: "زندگی ما تمام آن چیزی است که به یاد می آوریم تا روایتش کنیم."

***

از قضا انگار یکی از شب های سال 1400، فرزند آقای شماره ی 1 برای باباش داشته از یکی از هم کلاسی هاش تعریف می کرده که سر کلاس از معلم می پرسه: "خانم معلم اون چیه؟"

معلم میگه :"کجا ؟" میگه: "اینجا..." بعد معلم می خونه، میگه: "نه نه اونجا..."

معلم می خونه بعد میگه: "نه نه اونجا..." و معلم می خونه و فرزند کلی می خنده.

بابای شماره یک می ره تو فکر. انگار که قبلاْ اینا رو شنیده اما یادش نمی آد کجا.

***

انگار حوالی همون سال شماره ی 2 داشته رانندگی می کرده به طرف خونه ش اما از قضا توی راه با یه ماشین دیگه تصادف می کنه، بگین کی بوده؟!!! خانم شماره ی 3. هردو احساس می کنن که قیافه های دیگری براشون آشناس اما یادشون نمی آد همدیگرو کجا دیدن و هردوشون میرن تو فکر.

***

از قضا یه روزایی تو همون 1400 آقای شماره 4، یه عکس از مهندسای همکارش می گیره و همسر آقای شماره 4 یعنی خانم شماره 5 داشته عکس ها رو نگاه می کرده و  احساس می کنه که چند نفر رو از توی عکس می شناسه اما یادش نمی آد کجا دیدتشون و می ره تو فکر.

***

از قضا تو همون سالها یه نمایشگاهی بوده و آقای شماره ی 6 برای تماشا می ره، بعد داشته تابلوهارو نگاه می کرده، که می شنوه یکی در حالی که سوت می زنه، حرفم می زنه. بگین کی بوده؟ و آقای شماره ی 6 احساس می کنه که این صدا رو میشناسه اما یادش نمیاد از کجا.

***

حالا اون شماره هایی که گفتم میتونه اسم من باشه یا تو یا تمام ورودی های پتروشیمی88... .

همه مون دعوتیم که روز ولادت امام رضا(ع)، 17مهر٬ دور همدیگه جمع شیم.

تصویری بعد از پست هست، نگاهش کنین و حدس بزنین که آدمای توی نقاشی کیا هستن؟ توی روز مذکور دور همدیگه جمع میشیم و به سه نفر از کسایی که شرکت کردن به قید قرعه جایزه داده میشه.

گاهی وقتی توی راهروی شلوغ دانشگاه راه می رم به صورت ها دقت می کنم، از هر بیست تا آدم یکی به چشمم آشنا می آد، تازه از هر ده تا آشنا اسم 9 تاشونو نمی دونم. اون یه نفر می مونه که از ورودی های 88 پتروشیمیه که وقتی همدیگه رو نگاه می کنیم، بدون اینکه یادمون باشه مهمه همدیگرو بشناسیم از کنار همدیگه رد می شیم.

***

جایزه و مسابقه بهانه س. دور هم جمع می شیم که همدیگه رو از یاد نبریم. شایدم دور هم جمع می شیم که اسم ورودی های پتروشیمی 88 بین انبوه جمعیت uut و ورودی هاش گم نشه.

آخر کار و زیر برگه های ما...........

پوشش زن امروز


"زمانی مصاحبه گری از معلم صداقت و صمیمیت دکتر علی شریعتی پرسید :
به نظر شما چه لباسی را به زن امروز بپوشانیم ؟
دکتر علی شریعتی در جواب گفتند : نمیخواهد لباسی بدوزید و بر تن زن امروز نمائید . فکر زن را اصلاح کنید او خود تصمیم میگیرد که چه لباسی برازنده اوست"

دید فوق العاده زیبای گابریل مارکز نویسنده بزرگ آمریکای لاتین نسبت به زندگی

 «اگر براي نمونه خدا فراموش كند كه من فقط يك عروسك خيمه شب بازيم و به من تكه‌اي بيشتري از زندگي بدهد، من از همه آن زمان سود برده و استفاده خواهم كرد، بهترين كاري كه مي‌توانم انجام دهم.»
  
شايد نگويم هرچه را كه مي‌انديشم اما قطعاً درباره هر چه مي‌گويم انديشه مي‌كنم. 
  
به هر چيزي ارزش مي‌نهم نه فقط براي اينكه با ارزشند، بلكه براي آنچه آنها ارائه مي‌كنند و بيان مي‌دارند.
  
كمتر خواهم خوابيد و بيشتر رويا خواهم ديد. براي هر دقيقه‌اي كه چشمانمان را رويهم مي‌گذاريم، بمدت شصت ثانيه روشنايي و نور را از دست مي‌دهيم.
  
ادامه مي‌دادم از آنجايي كه ديگران متوقف شده‌اند و برمي‌خاستم وقتي كه ديگران مي‌خوابند.
  
اگر خدا تكه‌اي بيشتري از زندگي به من مي‌داد، ساده‌تر لباس مي‌پوشيدم، در نور آفتاب غوطه مي‌خوردم، برهنه خود را رها مي‌كردم، نه فقط جسمم را بلكه روحم را نيز.  
 
 به مردم ثابت مي‌كردم كه چقدر در اشتباهند كه فكر مي‌كنند چونكه پيرتر شده‌اند عاشق شدن را قطع كرده‌اند ، چراكه آنها عملاً از همان زماني كه عاشق شدن را متوقف كرده‌اند، شروع به پيرتر شدن كرده‌اند.
 
  به كودكان دو بال مي‌دادم، اما آنها را به تنهايي رها مي‌كردم تا هر كدام  بياموزد كه چگونه با تكيه بر خود پرواز كند.
 
 به فرد سالخورده، نشان مي‌دادم كه آنها  چگونه مي‌ميرند نه با فرآيند مسن شدن بلكه با غفلت كردن.
   
چيزهاي زيادي از شما ياد گرفته‌ام....
 من ياد گرفته‌ام كه هر كس مي‌خواهد تا بر بالاي كوه زندگي كند، اما فراموش مي‌كند كه اصل مطلب همان چگونگي  راه پيمودن است.
  
من ياد گرفته‌ام كه وقتي نوزادي تازه تولد يافته انگشت شست پدرش را چنگ مي‌اندازد، براي هميشه در قلب او جا گرفته است.
 
من ياد گرفته‌ام كه يك فرد تنها وقتي مي‌تواند به فردي ديگر از بالا به پائين نگاه كند كه بخواهد به او در برخاستن كمك نمايد. 
  
مطالب زيادي را از همه شما آموخته‌ام.
 
  هميشه بيان كن، آنچه را كه احساس مي‌كني و انجام بده آنچه را كه فكر مي‌كني.
 
 اگر من ميدانستم كه امروز آخرين وقتي است كه شما را خواهم ديد،  شما را قوياً به آغوش خواهم گرفت تا نگهبان روحتان باشم.
 
اگر من بدانم كه اين دقايق آخرين دقايقي هستند كه من شما را خواهم ديد، به شما مي‌گفتم كه « عاشقتان هستم» و به اين فرض بسنده نمي‌كردم كه شما خود آنرا مي‌دانيد.
 
 هميشه صبحگاهي هست كه در آن زندگي بما فرصتي دوباره مي‌دهد تا كارهاي خوبي انجام دهيم. 
 
به خودتان نزديك باشيد، به عزيزانتان،و به آنها بگوئيد كه چقدر به آنها نياز داريد و چقدر عاشقشان هستيد و چقدر به آنها توجه داريد.
زماني را براي بيان اين جملات بگذاريد، «متاسفم»، «مرا ببخش»، «لطفاً»، «متشكرم» و همه كلمات قشنگ و دوست‌داشتني كه شما بلديد.
 
هيچكسي شما را به خاطر نخواهد آورد اگر شما افكارتان را پيش خود بصورت راز نگه داريد، خودتان را وادار كنيد تا آنها را بيان و ابراز داريد.
 
به دوستان و عزيزانتان نشان دهيد كه چقدر به آنها علاقمنديد.

نظرخواهی

سلام به دوستان و همکلاسی های عزیز 

دوستان تو انجمن گفتن طرح ها وایده هامون رو بدیم  تا برنامه ریزی کنن و تا انجا که بتونیم واسه رسیدن  بهشون تلاش کنیم  .ولی فک کردم دوستان میتونن بهتر نظر بدن هر طرحی به ذهنتان میاد یا هر مشکلی که باید بهش رسیدگی کنن و بگین حتی طرح هایی که شاید واسه ورودی های خودمون فرصت اجراش نباشه تا دوستای بعد از ما بتونن استفاده کن.

در ضمن ورودی های ۸۹ اول بهتون تبریک میگیم بعد شما هم هر نظری دارین بنویسین 

از همه تون ممنونم و آرزوی موفقیت دارم

منتظر نظراتتون هستم ...

عجيب ترين رشته هاي دانشگاهي

موقعیتی ایجاد شده تا دانشجویان بتوانند در 10رشته شگفت انگیز در دانشگاههای مطرح دنیا مشغول به تحصیل شوند. این رشته ها به قدری عجیب است که مثلا شما می توانید پس از فارغ التحصیلی بگویید لیسانس دیوید بکهام دارید!

به گزارش خبرگزاری مهر، دانشگاههای بالتیمور، ناتینگهام، گلاسکو و چند دانشگاه دیگر امکانی فراهم کرده اند تا دانشجویان علاقه مند بتوانند در رشته های تحصیلی با موضوعات جنگ ستارگان، افسانه ها و اشعار باستانی ادامه تحصیل دهند

پیشنهاد دومین جلسه ی عمومی وبلاگ

سلام

با توجه به وضعیت فعلی و کمتر شدن فعالیت بچه ها در زمینه ی وبلاگ و همچنین در پی در خواست برخی دوستان مبنی بر بازنگری پیشنهاد های رد شده در جلسه قبلی(مثل واگذاری اسم مستعار جهت عضویت و ...)  پیشنهاد دارم جلسه ای با حضور اعضای وبلاگ برگزار کنیم و درمورد مسائل پیش آمده بحث و گفت و گو کنیم .

موارد فوق با آقای هوشنگ(مدیر وبلاگ) مطرح شده و ایشان با برگزاری جلسه در صورت موافقت بچه ها موافقتد .

* دوستان عزیز موافقت و یا مخالفت خود را با برگزلری جلسه با دلیل آن در قسمت نظرات بیان کنند .

*همچنین مواردی را که مطرح کردن آن در جلسه ضروری میدانند ، میتوانند در قسمت نظرات قرار دهند .

*لطفا نظرات خود را با اسم حقیقی بنویسید . نظراتی که با اسم مستعار نوشته شوند حذف خواهد شد .

* به نظر من روز شنبه بعد از کلاس حل تمرین موازنه بمنظور برگزاری جلسه مناسب میباشد چون همه بچه ها در دانشگاه هستند و کلاس ندارند. (لطفا شما هم نظر خود را راجع به زمان برگزاری بنویسید )

                                                                                                                            با تشکر

صدای پای آب

من کاشی ام . اما در قم متولد شده ام. شناسنامه ام درست نیست. مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر به دنیا آمده ام. درست سر ساعت 12،مادرم صدای اذان را می شنیده است.در قم زیاد نمانده ایم ،به گلپایگا ن و خوانسار رفته ایم بعد به سرزمین پدری . من کودکی رنگینی داشته ام. دوران خردسالی من در محاصره ترس و شیفتگی بود. میان جهشهای پاک و قصه های ترسناک نوسان داشت. با عمو ها و اجداد پدری در یک خانه زندگی می کردیم. خانه بزرگ بود. باغ بود وهمه جور درخت داشت. برای یاد گرفتن وسعت خوبی بود...

کوچک بودم که پدرم بیمار شد و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار می نواخت. او مرا به نقاشی عادت داد و الفبای تلگراف را به من آموخت. من قالی بافی را یاد گرفتم و چند قالیچه کوچک از روی نقاشی های خودم بافتم. چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب می چیدم. طاق ضربی را درست می زدم. آرزو داشتم معمار شوم حیف به دنبال معماری نرفتم. در خانه آرام نداشتم.

از هر چه درخت بود بالا می رفتم. از پشت بام می پریدم پایین. من شر بودم. مادرم پیش بینی می کرد که من لاغر خواهم ماند،من هم ماندم.ما بچه های یک خانه نقشه های شیطانی می کشیدیم ، خانه ما همسایه صحرا بود. تمام رویاهایم به بیابان راه داشت... 

در دبستان از شاگردان خوب بودم اما مدرسه را دوست نداشتم.خودم را به دل درد می زدم تا به مدرسه نروم. وقتی که درکلاس اول دبستان بودم یادم هست یک روز داشتم نقاشی میکردم. معلم ترکه انار را برداشت و مرا زد و گفت:«همه درسهایت خوب است. تنها عیب تو این است که نقاشی می کنی» این اولین پاداشی بود که برای نقاشی گرفتم. اما تا هجده سالگی شعری ننوشتم این را بگویم که من تا هجده سالگی کودک بودم. من دیر بزرگ شدم...   

سهراب سپهری در 14 مهرماه 1307 زاده شد، و در اردیبهشت ماه 1359 در اثر بیماری سرطان خون در گذشت. 

زندگی  ،رسم خوشایندی است

زندگی ، بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه عشق

زندگی چیزی نبست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.

زندگی جذبه دستی است که می چیند

زندگی نوبر انجیر سیاه ، در دهان گس تابستان است.

زندگی، بعد درخت است به چشم حشره            

زندگی، تجربه شب پره در تاریکی است

زندگی، حس غریبی ایت که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی، سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.

خبر رفتن موشک به فضا

لمس تنهایی ماه

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر

زندگی شستن یک بشقاب است.

زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.

زندگی مجذور آینه است

زندگی، گل به توان ابدیت

زندگی، ضرب زمین در ضربان دل ما

زندگی، هندسه ساده و یکسان نفسهاست

 

.img/daneshnameh_up/5/5e/sohrab1.jpg

بیست و یک

نرم نرمک چشم می گشود: دخترک ِ مهر ِ سرشار

                                           به طراوت ِ بهار

                                           و به رهایی سپیدار

...

 

 

دخترک رخ می نمود و ماه لبخند می زد و سهراب همنوا با نور٬ زمزمه می کرد:

" تو شبنم خواب آلود ِ یک ستاره ای٬

که روی علف های تاریکی چکیده ای... "

...

یگانه شبنم ِ عالم

آمدنت مبارک

فرشته باران شدنت٬

                                مبارک.