شعر

((سیرت))

روزگاری شیخ معروف با مریدان/گشته چند

سوی شهری او روان /تا که باشد خیر و پند

پخته گشته آدمی/با سیاحت/با سفر

طرز فکرش بوده این/از ایالت تا مرند

تا نگشته خارج از/آن دیار وکوی خویش

کرده برخورد با جوان جاهل/اما آزمند

او که تازه گشته خرم از وجود جفت خود

دیده شیخ و با وقاهت/کرده نیش خند

کرده جمع/عده ای از مردمان را همچو بز

داده سر به شیخ ما/تهمت و القاب نا پسند

از میان آن مریدان/یک نفر حاضر جواب

کرده عزمی اوبه پا/او که بوده زور مند

اما آن شیخ بزرگ/گشته مانع/همچو سد

کرده رو سویش بگفت/ای مریدم تو بخند

آمده سویم همه/آن لقب های درشت

هر کسی بر حسب درکش/گفته حرفی یا که رند

دیده دوستی در وجودم/یک تحول یا شعور

دیگری گفته که هستی/تو یه طراح یا هنرمند

یا که خیر خواه/با اراده/یا که خوش ذوق

تو که داری ذات پاکی /ای توان مند

زاهد از کوچه ی رندان به سلامت بگذر

تا خرابت نکند/تهمت مشتی چند

برگرفته از حکایتی در کتاب ادبیات فارسی پیش دانشگاهی

میلاد امام رضا مبارک

((ولادت))

 

آسمان بی کران/خفته اندر در حصار

این سیاهی بوده مانع/تیره جنسش همچو تار

در میان این سکوت مطلق اندیشه ها

خفته نم نم/یا که حاضر/دیده بغض و کینه ها

داده از کف صبر خود را /دیده ازهر نوع بشر

شاهد وناظر شده/دیده هر نوع خیر و شر

گشته حیران از تمام آدمان رنگ به رنگ

خورده سنگی از بشر آن کمان هفت رنگ

آسمان اکنون شده/خسته از بغض و فریب

آسمان بی کس شده/مانده تنها و غریب

آمد از سوی خدا/ مژده ای به آسمان

سر رسید این انتظار/بعد ظلم بی امان

داده مژده ربمان/هشتمین اختر پاک

این تولد مژده ایست/ به مردمان خوب و پاک

آسمان تیره دیگر همچو غنچه وا شده

این رضایت/ جرعه جرعه/ در رخش پیدا شده

آمدی به این جهان/ مژده ای باد صبا

کل هستی خم شده/کرده سجده ای رضا

آن سفر کردت جدا/ای نشان انبیا

آمدی به این دیار/با فریب و با ریا

پادشاه آن زمان که فرا خوانده تورا

او که بوده فکر جاه و عیش و نوش ناروا

گشته محتاج حکیمان و ادیبان در جهان

در پی خم کردن دست و کمر/آن زانوان

ای رضا/مانده عاجز/آن حکیمان پیش تو

گشته حیران/آن علیم هر بلادی/پیش تو

تو رهاندی یک غزال/از دست صیاد/آن زمان

تو که بودی ضامنش/پیش تو بوده امان

از تو می خواهم ضمانت/پیش خالق/ای رضا

ضامن ما هم تو باش/پیش خالق/ای رضا

 

 

 

 

وبلاگ...

                       

 

جوابی به شعر محمد احتشام از سر دوستی

سلام دوستای گلم

نمی خواستم حالا حالاها پست بذارم اما وقتی شعر محمد احتشام رو دیدم نتونستم مقاومت کنم و شعری در رابطه با پستش نوشتم.


بنام خالق جانان هستی                         بنام آنکه تو خود می پرستی

بنام شیمی و درس و کتابت                   کنم من قصه ی دل را حکایت

دلم تنگ بود و خسته این شب سرد          ز درس و مشق و فکر و فیلم و کانون

شدم خسته ز افکار پیاپی                      ز دست بعضیا گشتم دلخون

بگفتم که زنم گشتی به وبلاگ                شوم شاد و نباشم دیگه محزون

ز دوستان عزیز یادی کنم باز                شدم یکباره از پستی افسون

.... 

ادامه نوشته

دید فوق العاده زیبای گابریل مارکز نویسنده بزرگ آمریکای لاتین نسبت به زندگی

 «اگر براي نمونه خدا فراموش كند كه من فقط يك عروسك خيمه شب بازيم و به من تكه‌اي بيشتري از زندگي بدهد، من از همه آن زمان سود برده و استفاده خواهم كرد، بهترين كاري كه مي‌توانم انجام دهم.»
  
شايد نگويم هرچه را كه مي‌انديشم اما قطعاً درباره هر چه مي‌گويم انديشه مي‌كنم. 
  
به هر چيزي ارزش مي‌نهم نه فقط براي اينكه با ارزشند، بلكه براي آنچه آنها ارائه مي‌كنند و بيان مي‌دارند.
  
كمتر خواهم خوابيد و بيشتر رويا خواهم ديد. براي هر دقيقه‌اي كه چشمانمان را رويهم مي‌گذاريم، بمدت شصت ثانيه روشنايي و نور را از دست مي‌دهيم.
  
ادامه مي‌دادم از آنجايي كه ديگران متوقف شده‌اند و برمي‌خاستم وقتي كه ديگران مي‌خوابند.
  
اگر خدا تكه‌اي بيشتري از زندگي به من مي‌داد، ساده‌تر لباس مي‌پوشيدم، در نور آفتاب غوطه مي‌خوردم، برهنه خود را رها مي‌كردم، نه فقط جسمم را بلكه روحم را نيز.  
 
 به مردم ثابت مي‌كردم كه چقدر در اشتباهند كه فكر مي‌كنند چونكه پيرتر شده‌اند عاشق شدن را قطع كرده‌اند ، چراكه آنها عملاً از همان زماني كه عاشق شدن را متوقف كرده‌اند، شروع به پيرتر شدن كرده‌اند.
 
  به كودكان دو بال مي‌دادم، اما آنها را به تنهايي رها مي‌كردم تا هر كدام  بياموزد كه چگونه با تكيه بر خود پرواز كند.
 
 به فرد سالخورده، نشان مي‌دادم كه آنها  چگونه مي‌ميرند نه با فرآيند مسن شدن بلكه با غفلت كردن.
   
چيزهاي زيادي از شما ياد گرفته‌ام....
 من ياد گرفته‌ام كه هر كس مي‌خواهد تا بر بالاي كوه زندگي كند، اما فراموش مي‌كند كه اصل مطلب همان چگونگي  راه پيمودن است.
  
من ياد گرفته‌ام كه وقتي نوزادي تازه تولد يافته انگشت شست پدرش را چنگ مي‌اندازد، براي هميشه در قلب او جا گرفته است.
 
من ياد گرفته‌ام كه يك فرد تنها وقتي مي‌تواند به فردي ديگر از بالا به پائين نگاه كند كه بخواهد به او در برخاستن كمك نمايد. 
  
مطالب زيادي را از همه شما آموخته‌ام.
 
  هميشه بيان كن، آنچه را كه احساس مي‌كني و انجام بده آنچه را كه فكر مي‌كني.
 
 اگر من ميدانستم كه امروز آخرين وقتي است كه شما را خواهم ديد،  شما را قوياً به آغوش خواهم گرفت تا نگهبان روحتان باشم.
 
اگر من بدانم كه اين دقايق آخرين دقايقي هستند كه من شما را خواهم ديد، به شما مي‌گفتم كه « عاشقتان هستم» و به اين فرض بسنده نمي‌كردم كه شما خود آنرا مي‌دانيد.
 
 هميشه صبحگاهي هست كه در آن زندگي بما فرصتي دوباره مي‌دهد تا كارهاي خوبي انجام دهيم. 
 
به خودتان نزديك باشيد، به عزيزانتان،و به آنها بگوئيد كه چقدر به آنها نياز داريد و چقدر عاشقشان هستيد و چقدر به آنها توجه داريد.
زماني را براي بيان اين جملات بگذاريد، «متاسفم»، «مرا ببخش»، «لطفاً»، «متشكرم» و همه كلمات قشنگ و دوست‌داشتني كه شما بلديد.
 
هيچكسي شما را به خاطر نخواهد آورد اگر شما افكارتان را پيش خود بصورت راز نگه داريد، خودتان را وادار كنيد تا آنها را بيان و ابراز داريد.
 
به دوستان و عزيزانتان نشان دهيد كه چقدر به آنها علاقمنديد.

من به گور پدر علم و هنر خنديدم

اهل دانشگاهم // رشته ام علافیست // جيب‌هايم خالي‌ست // پدري دارم // حسرتش يك شب

خواب! // دوستاني همه از دم ناباب // و خدايي كه مرا كرده جواب

اهل دانشگاهم // قبله ام استاد است // جانمازم نمره! // خوب مي‌فهمم سهم آينده من بي‌كاريست

من نمي‌دانم كه چرا مي‌گويند // مرد تاجر خوب است و مهندس بيكار // و چرا در وسط سفره ما مدرك

نيست // چشم ها را بايد شست // جور ديگر بايد ديد // بايد از مردم دانا ترسيد! // بايد از قيمت

دانش ناليد! // وبه آن‌ها فهماند // كه من اينجا فهم را فهميدم // من به گور پدر علم و هنر خنديدم!

اگه با پست قبليم كسي رو ناراحت كردم. به بزرگواري خودتون ببخشيد

نامه شهريار به انشتاين

حريف از کشف و الهام تو دارد بمب مي سازد.

 

...

در سالهاي 1325 و 1326 شمسي بار ديگر خطر بمب اتم زبانزد مردم جهان شد. بشريت نگران از پيامدهاي اين اسلحه مرگبار، آرامش موقت خود را از دست دادند. اگر يکي ديگراز دولت هاي متخاصم از اين اسلحه استفاده بکند، فاتحه دنيا خوانده خواهد شد. هيچ ذي روحي در روي زمين باقي نخواهد ماند. قرن ها طول خواهد کشيد تا حيواني تک سلولي به وجود آيد و قرن ها زمان لازم خواهد بود تا زمين به حالت اوليه برگردد. اين ها صحبت هاي روزمره مردم جهان بود.در چنين فضايي چه کسي قادر بود از اين فاجعه عظيم جلوگيري کند. اکثريت مردم دست به دعا بودند. عده اي مي گفتند که خداوند در قرآن خبر داده است که کوه ها مثل پنبه تافته خواهد شد. آيا اين مردم مي توانستند افکار و حرف دلشان را به گوش انيشتيني که در محاصره  جهان خواران بود، برسانند؟ پس چه بايد کرد؟ چگونه مي توان اين نابغه علم را متوجه اوضاع وخيم و شرايط روحي نامساعد بشر نمود؟
در سال 1326 شمسي جمعي از اساتيد و  دانشجويان تهران ، دست به دامن  استاد شهريار مي شوند ، موضوع را کاملاً شرح مي دهند، نگراني و وحشت مردم جهان را با او در ميان مي گذارند و يادآوري مي کنند که تنها شهريار ، نابغه شعر و ادب مشرق زمين مي تواند، انيشتين آن نابغه رياضي و فيزيک مغرب زمين را متاثر بکند.

ادامه نوشته

ماسمالی

قضیه ماستمالی کردن از حوادثی است که درعصر بنیانگذار سلسلۀ پهلوی اتفاق افتاد.
و شادروان محمد مسعود این حادثه را در یکی از شماره های روزنامۀ مرد امروز به این صورت نقل کرده است:
«هنگام عروسی محمدرضا شاه پهلوی و فوزیه چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیلۀ راه آهن جنوب تهران وارد شوند
از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند.
در یکی از دهات چون گچ در دسترس نبود بخشدار دستور می دهد که با کشک و ماست که در آن ده فراوان بود دیوارها را موقتاً سفید نمایند، و به این منظور متجاوز از یکهزار و دویست ریال از کدخدای ده گرفتند و با خرید مقدار زیادی ماست كليه دیوارها را ماستمالی کردند

به طوری که ملاحظه شد قدمت ریشه ی تاریخی این اصطلاح مثل سایر اصطلاحات حدود هفتاد سال است،
زیرا عروسی مزبور در سال ۱۳۱۷ شمسی برگزار گردید و مدتها موضوع اصلی شوخیهای محافل و مجالس بود
و در عصر حاضر نیز در موارد لازم و مقتضی بازار رایجی دارد. آری، ماستمالی کردن یعنی قضیه را به صورت ظاهر خاتمه دادن،
از آن موقع ورد زبان گردید و در موارد لازم و بالمناسبه مورد استفاده و استناد قرار می گیرد.