((سیرت))

روزگاری شیخ معروف با مریدان/گشته چند

سوی شهری او روان /تا که باشد خیر و پند

پخته گشته آدمی/با سیاحت/با سفر

طرز فکرش بوده این/از ایالت تا مرند

تا نگشته خارج از/آن دیار وکوی خویش

کرده برخورد با جوان جاهل/اما آزمند

او که تازه گشته خرم از وجود جفت خود

دیده شیخ و با وقاهت/کرده نیش خند

کرده جمع/عده ای از مردمان را همچو بز

داده سر به شیخ ما/تهمت و القاب نا پسند

از میان آن مریدان/یک نفر حاضر جواب

کرده عزمی اوبه پا/او که بوده زور مند

اما آن شیخ بزرگ/گشته مانع/همچو سد

کرده رو سویش بگفت/ای مریدم تو بخند

آمده سویم همه/آن لقب های درشت

هر کسی بر حسب درکش/گفته حرفی یا که رند

دیده دوستی در وجودم/یک تحول یا شعور

دیگری گفته که هستی/تو یه طراح یا هنرمند

یا که خیر خواه/با اراده/یا که خوش ذوق

تو که داری ذات پاکی /ای توان مند

زاهد از کوچه ی رندان به سلامت بگذر

تا خرابت نکند/تهمت مشتی چند

برگرفته از حکایتی در کتاب ادبیات فارسی پیش دانشگاهی