مارکز میگه: "زندگی ما تمام آن چیزی است که به یاد می آوریم تا روایتش کنیم."
***
از قضا انگار یکی از شب های سال 1400، فرزند آقای شماره ی 1 برای باباش داشته از یکی از هم کلاسی هاش تعریف می کرده که سر کلاس از معلم می پرسه: "خانم معلم اون چیه؟"
معلم میگه :"کجا ؟" میگه: "اینجا..." بعد معلم می خونه، میگه: "نه نه اونجا..."
معلم می خونه بعد میگه: "نه نه اونجا..." و معلم می خونه و فرزند کلی می خنده.
بابای شماره یک می ره تو فکر. انگار که قبلاْ اینا رو شنیده اما یادش نمی آد کجا.
***
انگار حوالی همون سال شماره ی 2 داشته رانندگی می کرده به طرف خونه ش اما از قضا توی راه با یه ماشین دیگه تصادف می کنه، بگین کی بوده؟!!! خانم شماره ی 3. هردو احساس می کنن که قیافه های دیگری براشون آشناس اما یادشون نمی آد همدیگرو کجا دیدن و هردوشون میرن تو فکر.
***
از قضا یه روزایی تو همون 1400 آقای شماره 4، یه عکس از مهندسای همکارش می گیره و همسر آقای شماره 4 یعنی خانم شماره 5 داشته عکس ها رو نگاه می کرده و احساس می کنه که چند نفر رو از توی عکس می شناسه اما یادش نمی آد کجا دیدتشون و می ره تو فکر.
***
از قضا تو همون سالها یه نمایشگاهی بوده و آقای شماره ی 6 برای تماشا می ره، بعد داشته تابلوهارو نگاه می کرده، که می شنوه یکی در حالی که سوت می زنه، حرفم می زنه. بگین کی بوده؟ و آقای شماره ی 6 احساس می کنه که این صدا رو میشناسه اما یادش نمیاد از کجا.
***
حالا اون شماره هایی که گفتم میتونه اسم من باشه یا تو یا تمام ورودی های پتروشیمی88... .
همه مون دعوتیم که روز ولادت امام رضا(ع)، 17مهر٬ دور همدیگه جمع شیم.
تصویری بعد از پست هست، نگاهش کنین و حدس بزنین که آدمای توی نقاشی کیا هستن؟ توی روز مذکور دور همدیگه جمع میشیم و به سه نفر از کسایی که شرکت کردن به قید قرعه جایزه داده میشه.
گاهی وقتی توی راهروی شلوغ دانشگاه راه می رم به صورت ها دقت می کنم، از هر بیست تا آدم یکی به چشمم آشنا می آد، تازه از هر ده تا آشنا اسم 9 تاشونو نمی دونم. اون یه نفر می مونه که از ورودی های 88 پتروشیمیه که وقتی همدیگه رو نگاه می کنیم، بدون اینکه یادمون باشه مهمه همدیگرو بشناسیم از کنار همدیگه رد می شیم.
***
جایزه و مسابقه بهانه س. دور هم جمع می شیم که همدیگه رو از یاد نبریم. شایدم دور هم جمع می شیم که اسم ورودی های پتروشیمی 88 بین انبوه جمعیت uut و ورودی هاش گم نشه.
