جوابی به شعر محمد احتشام از سر دوستی

سلام دوستای گلم

نمی خواستم حالا حالاها پست بذارم اما وقتی شعر محمد احتشام رو دیدم نتونستم مقاومت کنم و شعری در رابطه با پستش نوشتم.


بنام خالق جانان هستی                         بنام آنکه تو خود می پرستی

بنام شیمی و درس و کتابت                   کنم من قصه ی دل را حکایت

دلم تنگ بود و خسته این شب سرد          ز درس و مشق و فکر و فیلم و کانون

شدم خسته ز افکار پیاپی                      ز دست بعضیا گشتم دلخون

بگفتم که زنم گشتی به وبلاگ                شوم شاد و نباشم دیگه محزون

ز دوستان عزیز یادی کنم باز                شدم یکباره از پستی افسون

.... 

ادامه نوشته

لطیفه ای که کل جهان اینترنت را برانگیخت

چندی پیش جوکی به زبان انگلیسی در دنیای نت زاده  شد! که نکات ارزشمندی را در خصوص سیاست های رسانه های امریکا در برداشت  ترجمه ی فارسی جوک به شکل زیر است :
مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان میبیند سگی به  دختر بچه ای حمله کرده است مرد به طرف انها میدود و با سگ درگیر میشود . سرانجام سگ را میکشد و زندگی دختربچه ای را نجات میدهد پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت انها می اید و میگوید :<تو یک قهرمانی>
فردا در روزنامه ها می نویسند :
یک نیویورکی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد
اما ان مرد می گوید: من نیوریورکی نیستم
پس روزنامه های صبح می نویسند:
امریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد .
ان مرد دوباره میگوید: من امریکایی نیستم
از او میپرسند :خب پس تو کجایی هستی
<من ایرانی هستم >
فردای ان روز روزنامه ها این طور می نویسند :
یک تند روی مسلمان سگ بی گناه امریکایی را کشت !


شب امتحان - خوابگاه دختران - خوابگاه پسران

سلام

میدونم واسه این مطلب یکم دیره و یاد آوری شبای امتحان یکم ملالت باره ولی به هر حال مطلب طنزه و خالی از لطف نیس .

شب – خوابـگاه دخــتـران – سکـانس اول: 

(دختر «شبنم» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش « لاله » می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.)

شبنم: وا!... خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!

لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.)
شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟

لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان <دینامیک!!!> رو زدن تــو بُــرد. منــی که از 6 مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد 20 سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام شـده19!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود)

شبنم: (او را در آغوش می کشـد) عزیزم... گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟

لالـه: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم 8 دور بخـونم! می فهـمی شبنم؟فقط 8 دور... (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!

شبنم: عزیزم... دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط 7 - 8 دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! از بـس گریه کردی ریـمل چشمــای قشـنگ پاک شـد! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.

لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت 5/7 بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟!

(در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد!دخـتری به نـام((فرشته)) با اضـطراب وارد اتـاق می شـود.)
شبنم: چی شـده فرشــتـه؟!

فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد... نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت!

شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.

فرشــته: خب، منــم 19 بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر.

و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود ...


شـب – خوابــگاه پســران – سکــانـس دوم:

(در اتـاقی دو پسر به نـام های «مهدی» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد. مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال،هم واحدی شـان، «میـثــاق» در حالی که با موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود)

میثـــاق: مهـدی... شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.

مهـدی: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه. 

میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.

مهـدی: آره... منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟ مگـه تو کلاسـتون دختر نداریـد؟!

میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!

آرمان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه 10 دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. دختــرای کلاس مـا که مثـل دختـرای شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری...
مـهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون... اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!

(در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد)

میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!

رضــا:تراکتور همین الان دومیشم زد !!

مهـدی:اصلا حواسم نبود.تراکتور حمله ویر جیریخ یرین تاپپیشوخ!!!

و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند ...

100 حقیقت زندگی

۱ – افرادی که بیشترین وقت خود را صرف زندگی دیگران می‏کنند (مشاوره، راهنمایی و …)، از رسیدن به زندگی خود باز می‏مانند.
۲ – کسانی که می‏گویند “من نباید این راز را فاش کنم اما فقط به تو می‏گویم” دقیقا راز شما را نیز به همین صورت برای دیگران بازگو می‏نمایند.
۳ – گفتن حقیقت مهم است؛ این مهم نیست که ما راست می‏گوییم و دیگران اشتباه می‏کنند.
۴ – هیچ هدفی بدون طی کردن مسیر و راه آن دست یافتنی نیست.
۵ – کسانی که سر خود را مانند کبک در برف فرو می‏برند در واقع لگد دیگران را به جان می‏خرند.
۶ – آنچه که در ظاهر هر شخص می‏بینیم، به ندرت دقیقا همان چیزی است که آن شخص واقعا هست.
۷ – جرات و شهامت این نیست که روبروی شیر بایستیم بلکه این است که بفهمیم چطور می‏توان از شر او جان سالم بدر برد.
۸ – ما از همان اول پدر و مادر زاده نشده‏ایم، بلکه باید بیاموزیم که چطور می‏توان پدر و مادر بود.
۹ – کلماتی که بر زبان جاری می‏گردند، قدرت خود را از ما گرفته‏اند – از خود هیچ قدرتی ندارند.
۱۰ – افراد خردمند در سکوت به سر می‏برند تا بیش از هر چیز صدای تمنای خود را بشنوند.
ادامه نوشته

شک و تردید هایی پیرامون کاپ جام جهانی  

ادعای استادی که 44 سال جام جهانی ندیده است : کاپ جام جهانی توخالی است .




استاد شیمی دانشگاه ناتینگهام محاسباتی انجام داده که می تواند برای فیفا گران تمام شود.
ادامه نوشته

هدیه

یکی از دوستانم به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد. پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: ” این ماشین مال شماست ، آقا؟”
پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است”. پسر متعجب شد و گفت: “منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این که دیناری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای کاش…”
البته پل کاملاً واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد بکند. او می خواست آرزو کند. که ای کاش او هم یک همچو برادری داشت. اما آنچه که پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:
” ای کاش من هم یک همچو برادری بودم.”
پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت: “دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟”
“اوه بله، دوست دارم.”
تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی که از خوشحالی برق می زد، گفت: “آقا، می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟”
پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: ” بی زحمت اونجایی که دو تا پله داره، نگهدارید.”
پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد :
” اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نکرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد … اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری که همیشه برات شرح می دم، ببینی.”
پل در حالی که اشکهای گوشه چشمش را پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.

واگذاری شهرک فناوری الکترونیک به دانشگاه صنعتی ارومیه

امروز همه بنری رو که تو دانشگاه نصب کرده بودن (عکس زیر ) دیدیم . البته ببخشید به خاطر بارون و زاویه ی نامناسب عکسش زیاد خوب از کار در نیومد .

فقط میخوام بپرسم نظرتون در مورد این رویداد (واگذاری شهرک فناوری الکترونیک به دانشگاه صنعتی ارومیه) چیه ؟

تصاویری از یک ترم دانشجو که میگذرد.خودتون ببینید..........

تصاویری از یک ترم دانشجو که میگذرد.خودتون ببینید..........

                      شروع ترم      یک هفته بعد        دو هفته بعد            قبل از میان ترم      

                                           

 

در طول امتحان میان ترم        بعد از امتحان میان ترم       قبل از امتحان پایان ترم

                                                        

 

اطلاع از برنامه پایان ترم          ۷ روز قبل از پایان ترم        ۶ روز قبل از پایان ترم

                                                   

 

۵ روز قبل از پایان ترم        ۴ روز قبل از پایان ترم             ۲ روز قبل از پایان ترم

                                                   

 

۱ روز قبل از پایان ترم          شب قبل از امتحان           ۱ ساعت قبل از امتحان

                                                 

 

                   در طول امتحان                هنگام خروج از سالن امتحان

                                        

     بر گرفته از  http://www.pmaie.blogfa.com 

زن از ديدگاه دكتر علي شريعتي

زن از ديدگاه دكتر علي شريعتي

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ...

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستي ...

براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ...

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد ميشود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد ...

و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ...

و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ...

و اين، رنج است

انواع عشق

انواع عشق
عشق سنتی
محل اشنایی: مراسم عقد کنان پس از جاری شدن صیغه ی عقد
وسایل ارتباطی: پدر و مادر، خواهر و برادر، خاله و عمه و هر کس دیگری که بتواند سلامت ارتباط طرفین را تضمین کند
عوامل تحکیم کننده: تفاهم والدین، ردیف بودن کار و کاسبی، وضع بازار
عوامل بازدارنده :عدم تفاهم ایدئولوژیک دو خانواده باهم، سیاست های بین المللی، دخالت های خارجی، پرو پیمان نبودن حساب بانکی یکی از طرفین وسایل نقلیه: بنز 280مدل1973، پاترول 4در، بیوک
وصف حال: «انتخابی مطمئن با ضمانت»....
                                     

ادامه نوشته

دو حكايت از انيشتين

انیشتین و دوست نابينایش

 

میزبان انيشتین از او خواست تا در یک گردهمايی اجتماعي تئوري نسبیت اش را توضیح دهد. فیزيک دان بزرگ گفت: خانم، من یک بار در یک روز داغ با يک دوست   نابینا در این کشور قدم مي زدم و گفتم : من نوشيدني ، شیر میخواهم
دوستم گفت :شیر ؟ من ميدانم نوشیدني یعنی چه ، اما شیر چیه؟
پاسخ دادم : مایعی سفید رنگ است
میدانم مایع چیه ، اما سفید چیه؟
رنگ پرهاي قو -
 میدانم پر چیه،اما قو چیه ؟ -
يک پرنده با گردن کج -
گردن را می دانم چيه ، اما کج چیه؟ -
عصبانی شدم ،بازویش را گرفتم و آن را راست کردم.گفتم اين راست است. سپس آن را از آرنج خم کردم و گفتم این کج است -
مرد نابینا گفت : آهان ، حالا فهمیدم منظورت از شیر چيه
 
 
ديدار چاپلین با انیشتین
 
در سال 1931 چارلی چاچلین،آلبرت انيشتین را به بازدید خصوصی از پشت صحنه فیلم جدیدش به نام "روشنايی های شهر" دعوت کرد. همانطور که آن دو مرد با هم در داخل شهر می گشتند، عابران براي آنها دست تکان می دادند و هورا مي کشیدند. چاپلين به مهمانش رو کرد و گفت :مردم برایت کف می زنند ، زیرا هیچکس حرف هاي تو را نمی فهمد ، ولي مرا تحسین می کنند ، چون همه، کارهاي مرا درک می کنند.