آن هنگام که دستانش را گرفتم،نمی دانستم که روزی خواهد رفت

هرگز آن گرمی سایش انگشتانش را بر روی پوستم فراموش نمی کنم

و چه زود رفتی،کاش بودی و تنهایی مرا اینک می دیدی

حسرت یکبار دیگر بوسیدنت دلم را آتش می زند

و ای کاش می توانستم بار دیگر در آغوشت بگیرم و تو در چشمانم نگاه افکنی

و با تپش های قلبم بفهمی که چقدر دوستت دارم.ولی افسوس...